☾ طنیـــــن رهـــــــــــایی ✩

☆ پروردگارا! بال و پری از رهــــایی بر من بخشای و رسم پـــ ــرواز بر من آموز ☆

پرنده پنج خصلت داشت

نخستین اوج در پرواز

سپس پرواز بی همراه

سه دیگر به منقارش هدف گیرد فرا کهکشان ها را

چهارم رنگ بی رنگی

و پایان

نوایش همچنان نجوا...

 

(کارلوس کاستاندا / افسانه های قدرت)

 

 پرنده

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گقت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرزدن یادشان رفته است.

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.پرنده این را گفت و پر زد.

انسان پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج می زد.

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می آید، تو را با دو پا و دو بال آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم، بالهایت را کجا گذاشتی؟»

 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

(عرفان نظرآهاری/بالهایت را کجا جا گذاشتی؟)

 

فرشته

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

باز باران

با ترانه                     

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

 شاد و خرم

یک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم 

می پرند این سو و آن سو

 

 می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

 آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

  

توی جنگل های گیلان:

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

  

بوی جنگل تازه و تر

 همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زیبا ترانه 

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه 

سرخ و سبز و زرد و آبی

قطره

  

با دوپای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

  

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی

می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می دیدم در آنجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

روز ! ای روز دلارا !

  

گر دلارایی ست ، از خورشید باشد 

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران ، ریخت باران

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

روی برکه مرغ آب 

از میانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

  

سبزه در زیر درختان 

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشا

جنگل وارونه پیدا

 

بس دلارا بود جنگل 

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

  

" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "

 

"مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی)"

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

گریه می کردم

 

خیره شدی به چشمانم و گفتی:

 

عزیزم، آنجا هم زیباست،

 

بر میگردی،

 

من همیشه همراهت هستم !

 

دلم قرص شد

 

لبخند زدم

 

اما...

 

بغض همچنان اشگهایم را راهی گونه ام می کرد.

 

لبخند زدی

 

راهی ام کردی

 

راهی شدم

 

وقتی پا به این جهان گذاشتم فریاد گریه ام به گوش کائنات رسید.

 

خـــــــــدا....

 

و همچنان دلتنگت هستم و گریه می کنم !

 

                                                       امضا: رهـــــــــــــا  تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم

با من ازدواج می کنی؟

 

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می شوی

چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی

پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

 

دستمال کاغذی،دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خون درد

 

آخرش

دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت و مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او

با تمام دستمال های کاغذی

فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه های اشک کاشت!

 

(عرفان نظرآهاری/روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

تو سین سال منی...

 

 هفت سین بهانه ایست برای گمراه کردن این رد !

 

  


... ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

خـــدا حافظــی گـــریه در یک غـــروبه

 

خـــدا حافظــی رنــگ دشـت جـــنونه

 

خـــداحافظــی غــم تـوی کـــوله باره

 

خـــداحافظــی نالـــــــــه ی قطـــاره

 

یه خـــط یادگـاری رو دیــــوار نـوشتم

 

دل و جـا گذاشتـم، بریــدم ،گذاشتم

 

دوتا قطره اشک روی شیشه حیرون

 

یـکی گــریه مــن ،یـکی مال بــــارون

 

 

 

 

میروم!.... شاید برگردم....  کی؟ نمیدانم....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۱ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

بهترین خاطره ی من ،

چشم گشودن به این جهان است

.... خاطره ی وجود  !

 

(ساعت یک و سی دقیقه بامداد،سی اردیبهشت هزار و سیصد و هفتادخورشیدی)

 

 بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

 

 

 

الهی! هزاران هزار مرتبه سپاس،که نعمت بزرگ هستی را بر من عطا فرمودی.

سی ام اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و نه، یک و سی دقیقه بامداد. رهــــــــــــــا

 

 


... ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳٠ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

شهسواری به دوستش گفت: "بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند."

دیگری گفت: "موافقم، اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم."

وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: "سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید"

شهسوار اولی گفت: "می بینی؟ بعد از چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم!" و دیگری به دستور عمل کرد.

 وقتی به دامنه کوه رسیدند، هنگام طلوع بود. انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مؤمن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند... !

 

                                                                        "پائلو کوئیلو"

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

روی علف ها چکیدهام

من شبنم خواب آلود یک ستاره ام

که روی علف های تاریک چکیده ام

جای من اینجا نبود

نجوای نمناک علف ها را می شنوم

جایم اینجا نبود

فانوس

درگهواره خروشان دریا شست و شو می کند

کجا می رود این فانوس ،

این فانوس دریاپرست پر عطش مست ؟

بر سکوی کاشی افق دور

نگاهم با رقص مه آلود پریان میچرخد

زمزمه های شب در رگ هایم می روید

باران پر خزه مستی

بر دیوار تشنهروحم می چکد

من ستاره چکیده ام

از چشم نا پیدای خطا چکیده ام

شب پرخواهش

و پیکر گرم افق عریان بود

رگه سپید مرمر سبز چمن زمزمه می کرد

و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد

پریان می رقصیدند

و آبی جامه هاشان بارنگ افق پیوسته بود

زمزمه های شب مستم می کرد

پنجره رویا گشوده بود

و او چون نسیمی به درون وزید

اکنون روی علف ها هستم

و نسیمی از کنارم میگذرد

تپش ها خاکستر شده اند

آبی پوشان نمی رقصند

فانوس آهسته بالا وپایین می رود

هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید

چشمانش خوابی را گم کردهبود

جاده نفس نفس می زد.

صخره ها چه هوسناکش بوییدند!

فانوس پر شتاب!

تا کی می لغزی

در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ؟

زمزمه های شبپژمرد

رقص پریان پایان یافت

کاش اینجا نچکیده بودم!

هنگامی که نسیم پیکراو در تیرگی شب گم شد

فانوس از کنار ساحل براه افتاد

کاش اینجا- در بستر پرعلف تاریکی- نچکیده بودم!

فانوس از من می گریزد

چگونه برخیزم؟

به استخوان سرد علف ها چسبیده ام

و دور از من ، فانوس

در گهواره خروشان دریاشست و شو می کند

 

سهراب سپهری (زندگی خوابها)

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

عَنِ الزُّهَرى، عَنْ اَنَسِ ابْنِ مالِک قالَ، قالَ رَسُولُ الله(صلى الله علیه وآله وسلم) :

ما مِنْ بَیْت اِلاّ وَ مَلَکُ الْمَوْتِ یَقِفُ عَلى بابِه کُلَّ یَوْم خَمْسَ مَرّات فَاِذا وَجَدَ اْلاِنْسانَ قَدْ نَفَدَ اَجَلُهُ، وَ انْقَطَعَ اُکُلُهُ اَلْقى عَلَیْهِ الْمَوْتَ فَغَشِیَتْهُ کُرُباتُهُ، وَ غَمَرَتْهُ غَمَراتُهُ; فَمِنْ اَهْلِ بَیْتِهِ النّاشِرَةُ شَعْرَها، وَ الضّارِبَةُ وَجْهَها، الصّارِخَةُ بِوَیْلِها، الْباکِیةُ بِشَجْوِها فَیَقُولُ مَلَکُ الْمَوْتِ: وَیْلَکُمْ! مِمَّ الْجَزَعُ؟ وَ فیمَ الْفَزَعُ؟ وَ اللهِ ما اَذْهَبْتُ لاَِحَد مِنْکُمْ مالا، وَ لا قَرَّبْتُ لَهُ اَجَلا، وَ لا اَتَیْتُهُ حَتّى اُمِرْتُ، وَ لا قَبَضْتُ رُوحَهُ حَتّى اسْتَأمَرْتُ. وَ اِنَّ لى اِلَیْکُمْ عَوْدَةً، ثُمَّ عَوْدَةً، حَتّى لا اُبْقِىَ مِنْکُمْ اَحَداً.

زُهرى از انس بن مالک روایت کرده که حضرت رسول(ص) فرمود:

هیچ خانه اى نیست مگر این که فرشته مرگ بر در آن خانه در شبانه روز پنج بار مى آید تا ببیند آیا عمر صاحب این خانه و افرادى که در آن هستند تمام شده یا نه؟ اگر دید پیمانه سر آمده و روزى او تمام شده است، مرگ را بر او مى اندازد و چون سکرات و سختى هاى مرگ تمام وجود او را مى پوشاند; سر و صداى اهل خانه بلند مى شود، موها پریشان مى گردد، بر سر و صورت مى زنند و گریه مى کنند; ملک الموت مى گوید: واى بر شما، از چه جزع و فزع مى کنید؟ به خدا سوگند! مال کسى را نبرده ام، اجل او را نزدیک نساخته ام، من که بدون دستور به سوى شما نیامده ام، بلکه با اجازه کس دیگرى قبض روح مى کنم. من باز بطور مکرّر به سوى این خانواده بر مى گردم تاکسى از این خانواده باقى نماند.

 

ثُمَّ قالَ رَسُولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله وسلم):
وَ الَّذى نَفْسى بِیَدِه، لَوْ یَرَوْنَ مَکانَهُ وَ یَسْمَعُونَ کَلامَهُ، لَذَهَلُوا عَنْ مَیِّتِهِمْ، وَ بَکَوْا عَلى نُفُوسِهِمْ، حَتّى اِذا حُمِلَ الْمَیِّتُ عَلى نَعْشِه، رَفْرَفَ رُوحُهُ فَوْقَ النَّعْشِ وَ هُوَ یُنادى: یا اَهْلى وَ وُلْدى، لاَتَلْعَبَنَّ بِکُمُ الدُّنْیا کَما لَعِبَتْ بى. جَمَعْتُهُ مِنْ حِلِّه وَ مِنْ غَیْرِ حِلِّه وَ خَلَّفتُهُ لِغَیْرى، وَ الْمُهَنَّأُ لَهُ وَ التَّبَعاتُ عَلَىَّ، فَاحْذَرُوا مِنْ مِثْلِ ما نُزِّلَ.

سپس حضرت محمد ) فرمود:
قسم به کسى که روح و جان من در دست اوست، اگر جایگاه ملک الموت را، که بر در خانه ایستاده، ببینند و سخن او را بشنوند مرده خودشان را فراموش مى کنند، بلکه براى خودشان اشک مى ریزند. تا این میت را بر تابوت حمل مى کنند روح میّت بالاى تابوت مى رود بال و پر مى زند و فریاد مى کشد: اى خانواده من، فرزندان من، دنیا با شما بازى نکند آن چنان که با من بازى کرد من از حلال و حرام جمع کردم و براى دیگران گذاشتم; خوشى و شادیش براى آنها اما مسؤولیتهایش براى من مانده است. بترسید از این که مثل آنچه بر من نازل شد بر شما هم فرود آید.

(بحار الانوار، ج 74، ص 188)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

من چیستم؟

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه ی نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم؟

فریاد های خشم به زنجیر بسته ای...

بهت نگاه خاطر آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

من چیستم؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ در به دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم؟

یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی

و ز ننگ زندگانی آلود دامنی

یک ضجه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب...

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

 

دکتر علی شریعتی (دفتر های سبز)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٤ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو سه پند میدهم، که کامروا شوی؛

اول اینکه سعی کنی در زندگی بهترین غذای جهان را بخری. دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی. و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت: ای پدر، ما یک خوانواده بسیار فقیر هستیم، چطور من میتوانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخری، هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را میدهد! اگر کمی بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است!

و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

I do not know that what the future holds,but I do know who holds the future !

It is only the coward who gives up while there is still hope .

To hope is to believe that God will act at exactly the right moment .

Hope is to keep believing that God has planned something better for us and that

we need to work  together with him to accomplish it .

Be certain that " YOU CAN " !

Hold on to life !

Hold on to hope !

Hold on to God !

And one day the sun will shine again !

 

 

 

 

نمی دانم چه در دست های آینده است ، امّا می دانم آینده در دست چه کسی است !

این تنها آدم بزدل است که وقتی هنوز امیدی هست ، تسلیم می شود .

امید داشتن یعنی باور به این که خدا درست در لحظه ی مناسب وارد عمل خواهد شد .

امید داشتن حفظ این باور است که خدا ، چیز بهتری برای ما مقدّر کرده است؛و ما باید دست به دست او دهیم تا به تحقّق اراده اش نائل شویم .

مطمئن باش که " تو می توانی " !

به زندگی چنگ بزن .

امید داشته باش .

دست به دامان خدا شو .

خورشید بار دیگر خواهد درخشید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

بیخودی می گفت در پیش خـدای

                 کای خــــدا آخر دری بر مــن گشـای

رابعــه آنجا مگــر بنشسته بــود

                 گفت: ای غافل کی این در بسته بود

عطار نیشابوری (منطق الطیر)

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۸ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

عن ابى‏عبدالله علیه‏السلام قال: ان صاحب الدین فکر فعلته السکینه ، و استکان فتواضع ، و قنع فاستغنى و رضى بما اعطى، و انفرد فکفى الاحزان ، و رفض الشهوات فصار حرا ، و خلع الدنیا فتحامى الشرور، و طرح الحسد فظهرت المحبه ، و لم یخف الناس فلم یخفهم ، و لم یذنب الیهم فسلم منهم، و سخت نفسه عن کل شى‏ء ففاز و استکمل الفضل ، و ابصر العافیه فامن الندامه: 

دارنده‏ى دین چون در وجود خودش فکر کند که ریشه‏اش، خاک و اصل وجودش، نطفه و پایانش جیفه شدن جسم و بدن در خاک است و در برابر حضرت حق قابل ذکر نیست ، آرامش و اطمینان بر او دست دهد. از علو و فساد برکنار بماند پس به تواضع در برابر خالق و خلق برخیزد. به حلال حق قناعت کند پس استنعناء از آنچه در دست مردم است برایش حاصل شود و به عنایت و داده‏ى خدا خوشنود گردد. دل از علائق غلط به دنیا و مردم دنیا بردارد پس به این جهت از حزن و غصه راحت گردد. ترک شهوات نماید پس به آزادى رسد. دل از دنیاى فانى برکند پس از شرور امان یابد. حسد را بگذارد پس محبت در قلبش ظهور نماید. مردم را نترساند پس به این خاطر از آنان نترسد. نسبت به آنان گناهى ننماید پس از سوى آنان به سلامت ماند. نفس از هر چیزى راحت کند پس به فلاح و رستگارى رسد و بر فضلش بیفزاید. مواضع عافیتو سلامت در دنیا و آخرت را بشناسد پس بدین لحاظ بر حریم امن راه پیدا کند. 

آرى از ویژگیهاى مومن عدم خودبینى است، چه آنکه خودبینى ریشه و مادر بسیارى از گناهان است، مومن چون خودبین نیست خدابین است، و خدابین آیینه‏ى صفات و اسماء حق است و باقى در رحمت حضرت محبوب. 

خودبین چیزى ندارد و به جایى بند نیست، غرورش بیهوده و کبرش بى‏مورد و موجودى است که در برابر طوفان حادثه چون پر کاه از بین رفتنى است.

  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

 

 و عشق، تنها عشـــــق

     تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس.....



 

        ادامه مطلب شعر  "مسافر" سهراب سپهری


... ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

Hard times can help us apprecicate life even more.

Life changes as we graw,

anol we must learn to accept this.

The more we learn, the more we grow.

Be happy! Your whole life is abead of you.

It is your life, your chance

to be who and what you want to be.

 

سختی ها به ما می آموزند که قدر زندگی را بیشتر بدانیم.

زندگی تغییر می کند همانگونه که رشد می کنیم،

این حقیقتی است پذیرفتنی .

آموختن بیشتر، رشد بیشتر را به همراه می آورد.

شاد زی!  زندگی به تمامی در برابر توست.

زندگی از آن توست،

و فرصتیست در برابرت که کسی و چیزی باشی که می خواهی.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٦ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

Life's disapointments  always lead to better tomorrow.

Cry your tears,

smile your smiles,

 but never, never surrender!

Rememberr that…

in yourself liesthe strength

to believe that your dreams are always close by,

even when they seem to be faryhest away.

 

ناکامی ها همیشه به فردایی بهتر می انجامد.

بگذار اشکهایت جاری شوند،

بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد،

اما تسلیم، هرگـــز! هرگـــز!

به یاد آر....

که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاها را می دهد،

حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٧ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه میکند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند . مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند! مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند :    خدایا شکـــر

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید :

ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟

پدربزرگ دست از نوشتن کشید لبخند زد و به نوه اش گفت:

درست است درباره ی تو می نویسم. اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم  وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

اما این هم مثل بقیه ی مدادهایی است که دیده ام!

بستگی به این دارد چطور نگاهش کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.

خاصیت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

خاصیت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد  کمی رنج بکشد. اما آخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی. چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

خاصیت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست. در واقع برای آنکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.

خاصیت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام پنجمین خاصیت مداد : همیشه اثری از خود بر جای میگذارد .بدان هر کاری در زندگی ات می کنی ردی بر جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.

                                                                                                               

                                                                                       " پائولو کوئلیو "

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند و پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی  پنجره رفت. نمی توانست آن را باز کند، با مشت به شیشه ی پنجره کوبید و هجوم هوای تازه را احساس کرد و تمام شب را راحت خوابید.

صبح روز بعد، فهمید که شیشه ی کتاب خانه ای را شکسته است و همه ی شب پنجره بسته بوده است!

 

او تمام شب را با « فکر » اکسیژن ، اکسیژن لازم را به خود رسانده است.

 

                                                                (فلورانس اسکاول شین)

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٧ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

 

دلم تنگ است...

 

دلم تنگ است...

 

دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است

 

سکوت از کوچه لبریز است

 

صدایم خیس و بارانیست

 

نمی دانم چرا در قلب من

 

                                  پاییز...

 

                                          طولانیبست

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٦ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

Evry things get better soon!

 Just remember that itt's true:it takes rain to make rainbows!!

Lemonade to make lemonade.

And sometimes it takes difficulties to makeus us stronger and better people.

 

دیری نمی گذرد همه چیز بهتر خواهد شد !

 فراموش نکن تا باران نباشد رنگین کمان هم نیست !!

تا تلخی نباشد شیرینی نیست،

و همین دشواری هاست که از ما انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازد .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٦ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

  

 

دلم برای باران تنگ است...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

 

 

 

Life is like a piano, white keys are happiness and black keys

are sadly, when press this black and white keys,

… it's life music!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

آشفته ای؟!! ....................... نه .. نه .. نه!

جعبه ی مداد رنگیهات رو با یک کاغذ بذار جلو روت...

 

شروع کن! هرچی به ذهنت اومد بکش... اصلا چشمات رو ببند و بکش!!
حالا دیگه اون چیزهایی که ذهنت رو اذیت می کردن، شکلهای رنگی و جالبین رو کاغذ!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

  ... رها شو!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

شایستگی هایت را باور کن! از هر تجربه باید دانشی اندوخت.

به خود ایمان داشته باش و با اطنینان پیش رو!

با این باور که شایستگی خود را نشان دهی، درست همانگونه که

آفریده شده ای تا وجودی یگانه باشی.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

آرام باش...

آرام تر از هر ذهن خفته ای در این بیکران آشفته

به آرامی آسمان شب

آرام تر از صدای عبور شب بر پوست نازک روز

آرام... تا صدای جاری شدن اشک بر گونه هایت را بشنوی!

پس عشق را احساس کن...

در تمام قلبت... در بی کران ذهنت، عشق هر موجودی را احساس کن

وعطش عشق دریا به ماه را بفهم!

دل بسپار به نوای دل صدف

آنگاه که زندگی را دوباره آغاز می کنی... با عشق

عشق به تمام هستی

عشق به همو که تو را آفرید و حقیقت عشق را در بطن قلبت جاری ساخت...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 

خورشید رفت و آفتابگردان به دنبالش می گشت، ناگهان ستاره چشمک زد...

 

آفتابگردان سرش را پایین انداخت.

 

گلها هرگز خیانت نمی کنند!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 دل بسپر به دریا، دل بسپر به دشت، به جنگـل

دل بسپر به مهربونی ها

به غنچه های کوچیک قلبت...

دل بسپر به آسمون ... چرا که نه ... آسمون!

خوب که نگاه کنی، با چشم دلت که نگاه کنی، می بینی آسمون هم

بهت لبخند میزنه !!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |

 هر وقت از آسمان نا امید می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از آدم ها دلگیر می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از دنیا سیر می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از انتظار خسته می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت در پوچی غرق می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از زمان فاصله می گیرم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت در خودم گم می شوم

... یادم باشد که خدا هست

یادم باشد که خدا باران را بر من هدیه کرد تا از آسمان نامید مباشم.

...مهربانی را به من هدیه داد تا بتوانم به آدم ها هدیه کنم.

...وعده ی مرگ را به من داد تا به دنیا دل نبندم.

...با تولد هر کودک شوق زندگی کردن را در من دو چندان کرد.

... وبا لبخند هر کودک معصوم زندگی برایم شیرین تر می شود.

و عشق...

عشق را به من هدیه کرد تا در انتظار معشوق جان دهم.

...یادم باشد که خدا با نگاه مهربانش  جاده ی تاریک زندگی مرا روشن می کند،

تا از تاریکی نترسم و همراه من است 

                              و دستان مرا گرفته

                                         و مرا راهنمایی میکند تا...

                                                                       تنها نباشم !

 

  

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳۱ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط .•°*★ رهــــــــــــا ★*°•. طنین دوست () |